عشق زمینی غلطه
بعد از چند ماه دوری تازه میفهمی که عشق و دل بستن به موجود زمینی حماقته.
تا سر برگردونی می بینی اون رفته و تو موندی و یک دنیا تنهایی .
باید دل به معبودی بست که هیچ وقت تنهات نذاره و هر وقت صداش کنی بشنوه و جوابتو بده .
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد ×××× در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
بعد از چند ماه دوری تازه میفهمی که عشق و دل بستن به موجود زمینی حماقته.
تا سر برگردونی می بینی اون رفته و تو موندی و یک دنیا تنهایی .
باید دل به معبودی بست که هیچ وقت تنهات نذاره و هر وقت صداش کنی بشنوه و جوابتو بده .
یه اشتباه کهنه بود
دلهره ی قرار ما
یه قصه ی همیشگی
نترس و دنبالم بیا
تو مثل سنگ کهربا
تو دست یار نا بلد
غریبه چشمای تو بود
که حرف عاشقونه زد
اما تو کیش و مات من
بازی برنده ای نداشت
دلم به فردا خوش نبود
عشق سرم کلاه گذاشت
دوباره عاشقیّت و
خاطره های در به در
دوباره شونه های من
چتری برای دو نفر
دوباره باج بی کسی
به اون که موندنی نبود
یکی مثل تو بی وفا
دشمن این دل حسود
بعد تو عادتش میدم
به روزگار بی کسی
تو هم مثل فرشته ها
به داد من نمی رسی
یه اشتباه کهنه بود
دلهره ی قرار ما
فرقی برام نمی کنه
میخوای بیا، میخوای نیا
هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقه ی گیاه
باد و آفتاب و آب را
میمکد که زندگی کند
بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیمها نوازشم کنند
از دریچه ام نگاه می کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم
جز طنین یک ترانه جستجو نمی کنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت ساده ی غمیست
آشیانه جستجو نمی کنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگیست
با خط سیاه عشق
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر
قلب تیر خورده
شمع واژگون
نقطه های ساکت پریده رنگ
بر حروف در هم جنون
هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره نطفه بست
در شبم که مینشست
روی یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم ؟
این ترانه ی منست
- دلپذیر دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این![]()
حسرت نبرم به خواب آن مرداب![]()
کآرام درون دشت شب خفته ست![]()
دریایم و نیست باکم از طوفان![]()
دریا همه عمر خوابش آشفته ست![]()
![]()

خوابی دیدم ...
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم .
بر پهنه ی آسمان صحنه هایی
از زندگی ام برق زد .
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم .
یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا .
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد .
به پشت سر و به جای پاهای
روی شن نگاه کردم .

متوجه شدم که چندین بار در طول
مسیر زندگی ام
فقط یک جفت پا روی شن بوده است .
همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین
و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است .
این واقعا برایم ناراحت کننده بود
و درباره اش از خدا سوال کردم .
خدایا . تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم .
در تمام راه با من خواهی بود .

ولی دیدم در سخت ترین دوران زندگی ام .
فقط یک جفت جای پا وجود داشت .

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر
به تو نیاز داشتم . مرا تنها گذاشتی .
خدا پاسخ داد : بنده ی بسیار عزیزم .
من در کنارت هستم
و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت .
اگر در آزمون ها و رنج ها فقط
یک جفت جای پا دیدی .
زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام را از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد !
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .![]()
![]()
![]()
20 فروردین 1384 مطمئنا یکی از قشنگترین روزهای بهاریه
چون این روز مصادف با بیست و هفتمین بهار زندگی دوست خوبم کاوه است .
کاوه جان ، آرزوی من برای تو سعادت و سلامته ، لحظه های مدام و مستدام شادی و خوشیه . امید وارم هر روز عمرت برات از روز قبلش قشنگ تر و به یاد ماندنی تر باشه .
این روز قشنگ رو بهت تبریک می گم
ایشاللا صد ساله شی !!!!![]()
** تولدت مبارک **![]()
این شعر رو هم به تو تقدیم می کنم :
برای من شب کام است ، روز میلادت
فدای آنکه چنین ، خوب و نازنین زادت
بپوی در ره شادی ، تو را مبارک باد
بنوش شهد جوانی که نوش جان بادت !
تو مرغ عشق منی ، نغمه خوان گلشن باش
خدا نگاه بدارد ز چشم صیادت
اگر چه خسرو مایی ، ولیک شیرینی
همیشه شاد بمانی به کام فرهادت
نسیم یاد تو همراه لحظه های منست
بگو چگونه توان بود غافل از یادت ؟
سپاس گوی خدا باش و دل ز دوست مگیر
به شکر چهره ی زیبنده ی خدادادت
گزند اگر رسدت ناله در سحر افکن
که لطف حق همه دم میرسد به فریادت
دعا کنم که همه عمر تو به سامان باد !
به گوش کس نرسد ناله از دل شادت
گزافه گوی نیم ، خوش به کامت باد !
برای من شب کام است ، صبح میلادت !![]()
![]()
![]()
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ...![]()
من آن گنجشک مضطربم در باران
و نمی دانم
بکدامین شاخه آویزم ؟
آیا ، شاخه ای هست که از طوفان
جان سالم بدر آوردست ؟
آشیانی نیست
و من مضطرب سرگردان
با همه بیگنهی باران را می بخشم
و من خسته ی بی آزار
با دلی بی نفرت طوفان را می بخشم
من چرا باید هر روز ، همیشه ، همه وقت
در کرامت ، بخشش ، غرق شوم
من چرا باید حتی امروز
که دلم را وحشت میفشرد
که تنم را دوری میکاهد
بنشینم و به خوبیها اندیشه کنم ؟
من چرا باید
همه ی بخشش و مهرم را
در سبدهای سپید پر گل
ارمغان تو کنم ؟
بی تفاوت باید بود ،
بخود می گویم
اما تو بارانی ، بارانی
و من آن گنجشک کوچک سرگردانم
آیا
می توان بارش را منکر بود ؟
می توان قطره ها را دید ، احساس نمود ، اما
بی تفاوت بود؟
من چرا باید انکار کنم ؟
آه ،
اکنون دست عقربه ها
بر تن ساعت سرگردان ست
مثل کوری که عزیزی را می خواهد احساس کند
من کورم
شاید کورم
که نمی خواهم
بدلم گوش دهم
و ترا با دستی جوینده لمس کنم ؟
من اینجا
تنها
و صدای ساعت
نه صدای حرفی
نه طنین گامی
و تنها ، باران ، باران
و کسی که حجم کوچک قلبش را ، تنهایی و غم می فشرند
و کسی که از طوفان می ترسد
و کسی که در زیر باران میمیرد
و نمی خواهد جز بخشش چیزی
بتو ارزانی دارد .
زندگی
خوشه ی انگوری ست ،
که به روی چمن سرخ لبت
می روید .
به شقایق سوگند
که گل یاس
بنا گوش تو را
می ماند .
مادرم می گوید :
دختر گوچه ی ما تنهاست .
من به او می گویم :
« من به تنهایی خود معتادم »
پدرم قصه ی عمر گذران
می خواند
کفتری ،
پر کشد از بام بلند
من به یاد « تو »
غزل می خوانم .